من داشتن هام یا بودن هام ؟!!
می گم که یک مقدار بشینیم با خودمون فکر کنیم ببینیم کجای کاریم !!!
خیلی عجیبه چرا ما آدم ها مدام زنجیرهایی که به خودمون بستیم رو عوض می کنیم و هیچ وقت به فکر رهایی از زنجیرهایی که برای خودمون درست کردیم نیستیم !
شاید بپرسی زنجیر چیه ؟ من می گم زنجیرها داشتنی هامون هستند !!!
اریک فروم رو که باید بشناسید . یه حرف حساب خیلی قشنگ میزنه که ما بالاخره یک بار باید تصمیم بگیریم که مجموعه داشتن هامون هستیم یا مجموعه بودن ها مون !!!
یکبار برای همیشه تکلیف خودمون رو مشخص کنیم !!!
اگر ما باید مجموعه بودن هامون باشیم پس دو نکته رو باید بدونیم :
1. داشتنها رو بشناسیم تا اونها را با بودنها اشتباه نگیریم
2. بعد از شناخت داشتنیها باید راهی پیدا کنیم تا از داشتنها جداشیم و به بودنها مون برسیم .
اما مرحله اول داشتنها : یه عده آدم خیلی سبکن داشتنهاشون هم مثل خودشون هستن یه عده دنبال شکم و یه عده دنبال هوای نفس و یه عده دنبال مد و ....
یه عده با کلاس تر دنبال شهرت و ثروت هستند .
از اونها پر مدعا تر و و با کلاس تر اونهایی که دنبال علم اند .
خوب توجه کنید که
چیزی که زنجیر رو بد می کنه جنس زنجیر نیست
بلکه خود در بند بودن هست .
حالا این زنجیر ممکنه از جنس طلا باشه مثل علم برای ما آدم ها
یا اینکه از جنس فولاد بی ارزشی باشه مثل ثروت
یا اینکه یه تیکه مس همچون شکم
همه اینها این نکنه رو یاد آور می کنند که این آدم ها همه اسیرند هر کدوم با یه نوع زنجیر فرقی نمی کنه ولی بالاخره در زنجیر هستند .
بیاید بودن هامون رو باشیم نه داشتنهامون رو .
اما در مورد دوم یکی منو هم راهنمایی کنه که چطور از داشتنها برسیم به بودنها !!!!
هزاران نفر بودند همچون اریک فروم که یک اتوپیا تصویر کردند یا یک جمله خوب مثل جملات بالا گفتند ولی همه اینها دچار ضعفند !!! و اون اینکه فقط متصور می شند یک حالت خوب رو !!!
هیچ کدوم راه رسیدن به اون رو به ما نشون نمی دن
مثلا می گن ما باید بودن ها باشیم نه داشتن ها ولی چطوری می شه این طوری بود خدا می دونه !!! .
این همه دنبال تو بودم که چی
از تو نوشتمو و سرودم که چی
عمری شدی بود و نبودم که چی
شدی تموم تار وپودم که چی
دیگه زمونه دشمن عاشقه
تشنه به خون عاشقه صادقه
در به دری بخت دل لایقه
عاقبت عشق حقیقی دقه
دیگه دلم بی غزل و ترانه ست
بدون نغمه های عاشقانه ست
دیگه کسی نمی خره دلم رو
این دل بی رفیق غافلم رو
چون دیگه از هر چی دله بریده
یه خط قرمز رو خودش کشیده
خسته شدم از تو و از خیالت
از همه محبت محالت
خسته شدم از تو و از خیالت
از همه محبت محالت
خسته شدم از تو و از خیالت
از همه محبت محالت
خسته شدم از تو و از خیالت
از همه محبت محالت
خسته شدم از تو و از خیالت
از همه محبت محالت
خسته شدم از تو و از خیالت
از همه محبت محالت
خسته شدم از تو و از خیالت
از همه محبت محالت
خسته شدم از تو و از خیالت
از همه محبت محالت
خسته شدم از تو و از خیالت
از همه محبت محالت
خسته شدم از تو و از خیالت
از همه محبت محالت
خسته شدم از تو و از خیالت
از همه محبت محالت
خسته شدم از تو و از خیالت
از همه محبت محالت
خسته شدم از تو و از خیالت
از همه محبت محالت
خسته شدم از تو و از خیالت
از همه محبت محالت
خسته شدم از تو و از خیالت
از همه محبت محالت
...............
دلگـــیــر دلگـــیــرم از او، از او و آیـــنــــههـــایــــش
آن خـودپـسنـدی کـه دل را، خـون میکـنـد ادعـایـش
او سـر بـه بـالا و مـغــرور، غافـل از ایـن کـه همیـشه
مـردی عـلی رغـم مـردی، افتـاده بـر دسـت و پـایش
از خیـر عشقش گـذشتم، مانـدن بـرایم عـذاب است
وقـتـی کــه فـرقـی نــدارد، بـــود و نـبــودم بـرایـــش
احسـاس تـلـخی نـدارم، هـر چـنـد وقـت وداع اسـت
شاید که شیرین شود عشق، در آخرین لحظههایش