دلگـــیــر دلگـــیــرم از او، از او و آیـــنــــههـــایــــش
آن خـودپـسنـدی کـه دل را، خـون میکـنـد ادعـایـش
او سـر بـه بـالا و مـغــرور، غافـل از ایـن کـه همیـشه
مـردی عـلی رغـم مـردی، افتـاده بـر دسـت و پـایش
از خیـر عشقش گـذشتم، مانـدن بـرایم عـذاب است
وقـتـی کــه فـرقـی نــدارد، بـــود و نـبــودم بـرایـــش
احسـاس تـلـخی نـدارم، هـر چـنـد وقـت وداع اسـت
شاید که شیرین شود عشق، در آخرین لحظههایش